تشک
خرید زودپز تفال
اتو بخار تفال
نمایندگی تفال در تهران
قیمت سرخ کن تفال
توتون پیپ
قیمت پیپ
خرید بک لینک
ساخت وبلاگ
قیمت تشک طبی
شب شعر
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۵
تا ندانستي نگو عشق همچو شعري ساده است

چون كه فرهاد از سر عشقش ز كوه افتاده است 

در جهان باش و نباش، بين و نبين، مان و نمان

اين چنين عشق از كجا آمد كجاها زاده است؟

عشق شادي آور است و غم بدارد نيز هم

آه از فرقت بمانده، مستي اش از باده است

دل بدادن دل گرفتن نيست تنها روي عشق

عشق هست بالاتر از هرچه گرفت و داده است

 

#صنما_قاسمي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۵
تو بمان تا كه دل من همچو گلبن نفتاد

كه اسير تو بماندن چه به است

از رها بودن باد

نگهي كن ز دل من

چه ببيني گر نباشي؟

گر ز عشق من جدا شي؟

تو نماني به دل من

كه دهد نقش چو كاشي؟

تو بمان اي كه دمت همچو نسيم سحريست

بودنت حسن ختام همه ي در به دريست

كه نبودت ز بر من از برايم ضرريست

تو بمان اي شه والاي وجود

همه ي قصه ي اين دل كه نگارد

كه جز از گفتن تو هيچ نبود

تو بمان تا كه نيوفتد نگهم بر جايي

دل من تاب ندارد

بگو اينجايي

#صنما_قاسمي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۵
اي واي چجور مي گذرد فصل بهاري؟

افلاك ندارند بدون تو مهاري

بي تو گذر عمر نفهمم، چه بفهمم؟

پيمانه چه اندازه بريزم؟ چه عياري؟

شب كي و كجا شد و چرا آمده است باز

كز من بستانده شكن زلف نگاري

در شب به چه انديشي و چشم بر چه ببندي

در فكر كه هستي و دلت بر كه سپاري؟

اين شارق زيبا كه به هنگام طلوع است

در دل نگذارد، نه تابي نه قراري

ديدار رخ يار شده باز ميسر

بي روي تو اين دل نكند هيچ، چه كاري؟

بازآ و سخن گوي و جهان تازه كن از خود

آراي زمين از گل سرخي كه گذاري

#صنما_قاسمي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۴
يك شبي رفتي دگر بازنگشتي انگار

با دل من به كجاها بروي اي دلدار؟

اين نفس هيچ نه ارزد كه بيرون آيد

تا كه يك دم ننمايي رخ خود در ديدار

مه و خورشيد تفاوت نكند بر من هيچ

تا كه تو باز بگردي، بمانم بيدار

بر چه حسني تو برفتي و نماندي پيشم؟

بر چه كاري تو برفتي و نماندي در كار؟

آن همه شعر كه خواندي تو برايم پس كو؟

آن همه شعر كه گفتي همه را در سر دار؟

اين همه خاطره پيشم تو چرا بنهادي؟

بازگرد و همه ي خاطره ها را بردار

#صنما_قاسمي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۴
جواب شهريار به سايه:

 

گر از اين چاه طبيعت كه جهان من و توست

بدر آييم جهان جمله از آن من و توست

آسمان پهنه ي خواني كه به پاي تو و من

مهر و مه قرصه ي ناني كه بخوان من و توست

از ازل خلعت تشريف بدوش تو و من

تا ابد آيد تكريم بشان من و توست

كلك فرمان فلك نامه نويس تو و من

پيك شاهين قضا نامه رسان من و توست

كهكشان ديو براند به شهاب ثاقب

تا كجا بين قرق تير و كمان من و توست

آسياي فلكي روز و شبش نوبت ماست

كه تنور مه و مهر از پي نان من و توست

نيست جز سرو و گل و لاله در اين باغ و چمن

گر بهار تو و من يا كه خزان من و توست

اين چه نام ازلي وين چه نشان ابدي

كز ازل تا به ابد نام و نشان من و توست

عقل نامحرم عشق است ، نيازي به ميان

با وي از عهد ازل آنچه ميان من و توست

دلبرا جان تو و من كه به عهدي همه كج

قسمي راست اگر هست به جان من و توست

آسمان نيست قران مه و مهرش در ياد

اين همه دور قيامت كه قران من و توست

تو كه شرح ورق گل همه خواندي داني

كه فغان دل بلبل به زبان من و توست

چشمه ي آب حياتي كه به دستان گويند

گوهر شعر تر و طبع روان من و توست

گر زمان فاصله ي حافظ و سعدي است چه باك

حالي آن فاصله خيزد كه زمان من و توست

شهريارا چه كني سحر بيان باز عيان

كه عيان است و چه حاجت به بيان من و توست

#شهريار


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۳
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار

اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا

اي شب هجران كه يك دم درتو چشم من نخفت

اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند

در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا

#شهريار


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۳

 جواب هما ميرافشار به شعر كوچه:

 

 

بي تو طوفان زده دشت جنونم

صيدافتاده به خونم

تو چه‌سان مي‌گذري غافل از اندوه درونم؟

بي من از كوچه گذر كردي و رفتي

بي من از شهر سفر كردي و رفتي

قطره‌اي اشك درخشيد به چشمان سياهم

تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم

تو نديدي...

نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گويا زلزله آمد،

گويا خانه فروريخت سر من

بي تو من در همه شهر غريبم

بي تو، كس نشنود ازاين دل بشكسته صدائي

بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوائي

تو همه بود و نبودي

تو همه شعر و سرودي

چه گريزي ز بر من

كه ز كويت نگريزم

گر بميرم ز غم دل

به تو هرگز نستيزم

من و يك لحظه جدايي؟

نتوانم، نتوانم

بي تو من زنده نمانم

#هما_ميرافشار


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۳
به ناگه پر ز مهر اين آسمون گشت

ز عشق تو جهانم واژگون گشت

دلم ديد و تورا فهميد اما

تقابل بين اين عشق و جنون گشت

بدم در هر سحر چهره عيان كن

شب است بي تو جهانم تيره گون گشت

نكن خون اين دلم از دوري خود

كه گلنار از فراق تو به خون گشت

ايا جانان بيامد فصل ديدار

صنم در پيش چشم تو زبون گشت

بمان با من، بخوان اين قصه ي عشق

بخوان با من ز حالي كه كنون گشت

من آن محرم كه غم هايت بدارد

غم دنيا ز قلب تو برون گشت

من اندر بند تو افتادم و گو

كه عشق من به دام تو فزون گشت

#صنما_قاسمي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۲
 گرم بازآمدي محبوب سيم اندام سنگين دل

گل از خارم برآوردي و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهي گر اين شب روز مي‌خواهي

از آن خورشيد خرگاهي برافكن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد كه عاشق مي‌كشم شايد

هزارش صيد پيش آيد به خون خويش مستعجل

گروهي همنشين من خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من كه دست از دامنش بگسل

ملامتگوي عاشق را چه گويد مردم دانا

كه حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همي‌آيد كه دست و پنجه قاتل

اگر عاقل بود داند كه مجنون صبر نتواند

شتر جايي بخواباند كه ليلي را بود منزل

ز عقل انديشه‌ها زايد كه مردم را بفرسايد

گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل

مرا تا پاي مي‌پويد طريق وصل مي‌جويد

بهل تا عقل مي‌گويد زهي سوداي بي‌حاصل

عجايب نقش‌ها بيني خلاف رومي و چيني

اگر با دوست بنشيني ز دنيا و آخرت غافل

در اين معني سخن بايد كه جز سعدي نيارايد

كه هرچ از جان برون آيد نشيند لاجرم بر دل

#سعدي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :admin
تاريخ: ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت: ۰۶:۲۶:۰۲
تو را ناديدن ما غم نباشد

كه در خيلت به از ما كم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روي

وليكن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپاي خيزي

كه سرو راست پيشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رويي

كه رويت بيند و خرم نباشد

من اول روز دانستم كه اين عهد

كه با من مي كني محكم نباشد

كه دانستم كه هرگز سازگاري

پري را با بني آدم نباشد

مكن يارا دلم مجروح مگذار

كه هيچم در جهان مرهم نباشد

بيا تا جان شيرين در تو ريزم

كه بخل و دوستي با هم نباشد

نخواهم بي تو يك دم زندگاني

كه طيب عيش بي همدم نباشد

نظر گويند سعدي با كه داري

كه غم با يار گفتن غم نباشد

حديث دوست با دشمن نگويم

كه هرگز مدعي محرم نباشد

#سعدي


موضوع:
برچسب‌ها: ،

[ ۱ ][ ۲ ]